سلام گلای من
بالاخره امتحاناتم امروز تموم شد
دلم خیلی براتون تنگ شده بود
دوشنبه هم کارناممو میگیرم
فقط خدا به خیر بگذرونه![]()
فعلا حرف دیگه ای ندارم جز اینکه از همه اونایی که لطف کردن تو پست قبلی کامنت گذاشتن تشکر کنم ![]()
![]()
دل توکی زحالم باخبربی کجارحمت به این خونین جگربی
توکه خونین جگرهرگزنبودی کی از خونین جگرها با خبربی
****
نمیدانم دلم دیوانه کیست کجا میگرددو درخانه کیست
نمیدانم دل سرگشته مو اسیر نرگس مستانه کیست
****
یکی دردو یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد
مواز درمان و دردو وصل وهجران پسندم آنچه را جانان پسندد
****
دلا خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفرودین بی مشتری نیست گروهی آن گروهی این پسندند
****
توکه خورشید اوج دلربایی چنین بی رحم و سنگدل چرایی
به اول آن همه مهرو محبت به آخر راه و رسم بی وفایی
****
اگر دل دلبری دلبر کدامی وگر دلبر دلی دل را چه نامی
دل و دلبر به هم آمیخته دیرم ندانم دل که و دلبر کدامی
****
تو که دور از منی دل در برم نی هوای دیگری اندر سرم نی
به جان دلبرم کز هردو عالم تمنای دگر جز دلبرم نی
****
زدست دیده و دل هردو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنمم بر دیده تا دل گردد آزاد
****
مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتنددرخاک مرا از خاک ایشان آفریدند
****
امیدوارم از این دوبیتی ها خوشتون اومده باشه![]()
![]()
تابعد
![]()
منو ببخشید که دیر شد بعد از عید این قدر درسا زیاد شد که وقت سر خواروندن نداشتم و ندارم، از الانم باید تمام حواسمو برای امتحانای ترم جمع کنم.
فقط امروز اومدم بگم :
تا آخر خرداد( یعنی بعد از امتحانای ترم) خدا نگهدار![]()
سلام ![]()
خوبین؟ ![]()
من که خوبم ![]()
آره مشکلم تقریبا رفع شده و حالا بهترم.
الان راحت تر می تونم پست بدم .![]()
دیگه سال ۸۶ام داره تموم میشه.
داره نفسای آخره شو میکشه .
از هفته ی بعدم مدرسه ها تق و لق ان.
بعدشم عید میاد چه کیفی میده.
البته قبل از عید چهار شنبه سوری و.........![]()
یه مدت شعر نوشتن رو گذاشته بودم کنار الان میخوام براتون شعر بنویسم
***
ما چون زدری پای کشیدیم کشیدیم
امید زهر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ء بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم
سرتا به قدم تیغ دعاییمو تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم
وحشی بافقی
*************
روزی که می سرشت فلک آب و خاک من
می سوخت ز آتش تو دل دردناک من
سر رشته ء وصال تو اگر آمدی به کف
پیوند یافتی جگر چاک چاک من
هر چند دل زیاری خود پاک بینمت
دانم سرایتی بلند عشق پاک من
روزی که می نوشت قضا نامه ء اجل
شد نامزد به تیغ جفایت هلاک من
آهو(جامی)مجوی خوش دلی از من که در ازل
آمیختند با غم او آب و خاک من
جامی
منتظرتونم
بای
![]()
سلام به دوستای گلم
ببخشید که دیر شد![]()
به خداگرفتارم اگه به دونین الان به چه مصیبتی دارم می نویسم
چه گرفتاری بزرگی برام پیش اومده![]()
امروز زیاد نمی تونم بنویسم آخه مشکل دارم و برام خیلی سخته![]()
![]()
اونایی که می دونن که هیچ اونایی که نمی دونن....
خب هر وقت تونستم سر فر صت یه پست طویل میدم![]()
الان فقط اومدم بگم که نمردم و زنده ام و برام دعا کنین ![]()
دعا یادتون نره![]()
ضمنا از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن ممنونم ![]()
اگه نتونستم برم براشون کامنت بزارم منو ببخشن![]()
ایشالا وقتی خوب شدم حسابی جبران می کنم![]()
تا بعد![]()
![]()
![]()
تولدمه![]()
![]()
تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
برم شعمارو فوت کنم که ..
..سال زنده باشم
تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
حالا دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
سووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
پپپپپپااااااااااااااااااا
بشکنو بالا بنداز![]()
هورا هورا ![]()
دسسستتتتت دسسستتت![]()
من در پوست خود نمی گنجم![]()
یکی منو بگیره![]()
اگه شما می تونین روز تولدتون خودتونو کنترل کنین من که نمی تونم
.
اون موقع که تولدم تو محرمو صفر نبود
دوستا و فامیلامونو دعوت می کردم. ![]()
اتاقمم این طوری تز ئین می کردم.(البته از اینم قشنگ تر )![]()

مامانم یه کیکی درست می کرد (حیف که نمی تونم عکسشو بذارم)![]()
تولدمم که با ولنتاین و اسپندارمزگان همراهه که دیگه چه شود.![]()
![]()
اما فعلا در حسرتش می مونم ( اون موقع قدرشو ندونستم حالا این طوری شد)![]()
![]()
راستی ولنتاین همگی تون مبارک![]()
![]()
![]()
گفتم ولنتاین اگه دوست داری مطلب پایینو بخونین![]()
والنتاین یا اسپندار مزگان؟
فکر کنم همه چیزو در مورد والنتاین و فلسفه نامگذاریش می دانیداما تا حالا اسم"اسپندار مزگان " به گوشتون خورده؟
حوالی 25و26 بهمن(14 فوریه)که میشه هیاهو وهیجان رو تو خیابونا می بینیم. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله میشه ،همه جا اسم ولنتاینو میشنوی. از هر بچه مدرسه ای که در مورد ولنتاین سوال کنی می دونه که:
«در قرن سوم میلادی که مطابق میشه با اوایل امپراطوری ساسانی تو ایران ،در روم باستان فرمانروایی بود به نام کلودیوس دوم .اون عقاید عجیبی داشت از جمله اینکه سربازی خوب می جنگه که مجرد باشه.از این رو ازدواجو برای سربازان امپراطوری روم قدغن کرد. اون به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بودکه هیچ کس جرات کمک کردن به ازدواج سربازان رو نداشت . اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین) مخفیانه عقد سربازان رومی رو با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس هم می فهمه و ولنتاینو به زندان میندازه .ولنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان میشه سر انجام کشیش به جرم عقد کردن عشاق و با قلبی عاشق اعدام میشه.
بنابراین اونو به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دونند و از آن زمان نهاد وسمبلی میشه برای عشق!»
اما آیا می دونین در ایران باستان ، نه مثل رومیان از سه قرن پس از میلاد بلکه از بیست قرن قبل از میلاد، روزی مرسوم به روز عشق بوده!
جالبتر اینه که این روز در تقویم جدید دقیقا 29 بهمنه یعنی تنها 3-4 روز بعد از ولنتاین خارجی ها!این روز "سپندارمزگان"یا"اسفندار مزگان" نام داشته . فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان روز عشق به این صورته که در ایران باستان هر ماه سی روز وعلاوه بر اینکه هر ماه اسم داشت هر روزم اسم خاصی داشته( حالا اسماشون بماند) اما روز پنجم "سپندارمز " بوده ه لقبه زمینه .یعنی گستراننده،مقدس،فروتن،زمین نماد عشقه چون با فروتنی،تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه،زشت وزیبارو به یک چشم میبینه وهمه اونو به عنوانه نماد عشق میشناسن.
در هرماه یک بار نام روز و ماه یکی میشد که اون روزو جشن میگرفتن مثلا:
شونزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت که در ماه مهر ،مهرگان لقب می گرفت همین طور روز پنجم هر ماه که سپندارمز بود در ماه دوازدهم که اونم اسفندارمز بود جشنی به نام اسپندار مزگان یا اسفندار مزگان می گرفتن!.
این جشن زمین و گرامی داشت عشق است که در کنار هم معنا پیدا می کنن.
در این روز زنان با محبت به شوهران خود هدیه می دادن و مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده ،به آنها هدیه می دادند و از آنها اطاعت می کردند!
![]()
دیگه من برم هدیه هامو باز کنم![]()
بای![]()
![]()
آن روزها که جوان تر بودیم ![]()
، یک روز از باغی بس فراخ گذر می کردیم که به نگاه چشممان خرد به یک سیب سرخ رنگی
که از جوی میان باغ ، _همینجوری برای خودش_قل می خورد و گذر می کرد .....
سیب را از اب گرفتیم ویه گاز از لپش زدیم ، در حین میل کردن بودیم که ناگاه دو سیم در داخل مغزمان گفت جیریزززز ( همان اتصالی خودمان) ![]()
...... به اندیشه افتادیم که نکند صاحب مال راضی نباشد ، اگر سیبی که کوفت کردیم حرام باشد چه ؟؟!! ...... العیاذ بالله !!![]()
این شد که مصمم شدیم صاحب باغ را پیدا کنیم ، از این شهر به آن شهر ، از آن شهر ، به اون یکی شهر ، از اون یکی شهر دوباره به همون شهر .........![]()
خلاصه آنقدر تاختیم تا توانستیم صاحاب مال را خفت کنیم
، در این اثنا دهنمان نیز کلی ...........ولش کن بابا!!! ما برای خدا کار کردیم گفتن ندارد !!!!
.
موضوع را با صاحاب مال مطرح کردیم ، ....صاحاب مال کمی در این موضوع اندیشه کرد
و هی راه براه به ما چپ چپ نگریستن کردندی
، تا اینکه لب از سخن بگشائید و بر ما بفرمود که ، درقبال شرطش
می تواند یه گاز سیب را حلال جانمان کند ! و لا غیر !!![]()
![]()
ما هم در دلمان بفرمودیم که خبرت بگو ببینیم شرطتت چیست ، خسیس گدا ؟؟!!
_ اما در ظاهر گفتیم ، امر امر شماست
_ چون بدجوری تیریپ مذهبی
برداشته بودیم نمی شد دیگر ..... خودت می فهمی که !
.
صاحب باغ بفرمود که پسری دارد کور و کچل و یکی در میان بی دندان، از حیث بی ریختی کسی بر او زن نمی دهد ، اینگونه است که مدتها در خانه میژر دپری شن (افسردگی اساسی) گرفته است !!
چنانچه بپذیری که با تنها پسر من وصلت کنی ، سیب که سهل است باغ سیب را حلال جانت می کنم .....
![]()
![]()
![]()
ما در این اندیشه بودیم که این فیلم را کجا دیدیم ؟؟!!
یادمان ادم که مشابه همین داستان را از سیما پخش کرده اند که نقش شیخ مرتضی انصاری را ، اردلان شجاع کاوه بازی می کرد (اِاِاِ .... زشته !!!) .......![]()
.
چون آخر داستان را می دانستیم ، با کمال ذوق زدگی
پیشنهاد را قبول کردیم و منتظر روز عقد شدیم
،....... در این اندیشه بودیم که غلمان بهشتی مان هم فراهم شد و فقط مانده است که برویم فوق لیسانس بگیریم ....... ![]()
کور از خدا چی می خواد ؟!
.
روز عقد فرا رسیدن کرد .....
تور را بالا زدیم
،از فرط خوشحالی نزدیک بود غش ما را فراگیرد
، اصلا نمی توانستیم بر این یوسف دختر کش (ضم به روی کاف) نگاه کنیم ، خلاصه با کلی خجالت و شرمساری نظر بر غلمان کردیم !!!! وبعد از ان، .... از فرط ترس جیغی تمام سرای را فرا گرفتن نمود
، ....... خوب که سیاحت کردیم ، دیدیم این یارو غلیان هم نیست
!!! ..... مرتیکه ی بد ترکیب
!!! در یک حرکتِ یک ضرب گوشه ی سفره را گرفتیم و همه چیز را بر هوا پرتاب کردن نمودیم!! ،........
داد و بیداد که آقا این چه وضعش است
! مگه قرار نبود هپی اند تمام بشود !!! این که شبیه گودزیلاست !! من بمیرم هم جنازمو رو دوش این نمی ذارم !
می خوام هرگز حلال نکنی ! ..... چی گفتی ؟ ....... بیا جلو ! .... این کله رو داشته باش ، ........
خلاصه ، یه کله به این بزن و یه مشت به آن بزن و یه لگد نثار ان یکی کن ..... این شد که عروسی بهم خورد!!!![]()
شب بود که در سرای خانه ، از بخت سیاه به گریستن مشغول بودیم
، که دیدیم پسری خرامان و به آهستگی نزد ما آمد
، بس زیبا که او را بی بدیل رب النوع زیبایی توانست گفتن![]()
! ما محو زیبایی پسر بودیم که عقل و هوش از ما بربوده شد
! بی فوت وقت بر ید مبارکش نظری انداختیم ، دیدیم که ستاره بخت با ما یار است و پسر حلقه ای دردست ندارد!! همینطور چهار چنگولی مانده بودیم که همچین موجودی چون است که در این آبادی جان سالم به در برده است ؟؟!!
![]()
از وی پرسش کردندی که شما ؟؟!! ...... بفرمود که من همان دامادم دیگه !!! همانی که امروز مجلسش را بهم زدی !!! ... آن زمان که افتاب غروب می کند ، طلسم من نیز شکسته می شود و من اینگونه زیبا می شوم ! .......ما که تا به حال اینجورش را ندیده بودیم ، کف ها کردیم که در تاریخ بعد ها نبشتند ، که تا یکسال مردم ابادی از کف ما برای شستشوی البسه بهره ها بردند !!!!![]()
با حالی نزار(با این زئه؟
؟) گفتم شما پرنس فیونا نیستی ؟؟!! ..... بفرمود که نه ، اون قضیه اش فرق می کند .......... اما می تواند اخر داستانش مثل او باشد !!!!![]()
.
بعد ان شب ما با خود کلی اندیشه ها کردیم ! ![]()
_ بدبخت، باباش باغ سیب دارد !!_ می توانی به کلاس زبان بروی ، می توانی ارشد رو آزاد قبول بشی ، می توانی اصلا جهزیه ندهی ، از همه مهمتر می توانی تا ابد الدهر به ای دی اس ال متصل شوی و ....... ![]()
![]()
.
این شد که پی به این بردیم که اخلاق است که برای آدمیزاد می ماند ، قیافه برای آدم عادی میشود !!!!!مهم اینست که احساس خوشبختی بکنیم!!!!!!!!!!
اینم از پند اخلاقی ایش ! ![]()
![]()
نتیجه:![]()
1: تا اینجا که این پست را می خوانید می بینید که من هنوز آدم نشده ام !![]()
2: هرچی اندیشه کردیم چیزی بنویسیم که حرفی گفته باشیم بس مفید ، نشد !!!! از کوزه همان برون تراود که در اوست !!!
۳ : به خاطر وقتی که صرف کردید ، حلال کنید مارا ! ![]()
![]()
![]()
سلام
برف امد . ![]()
برف بعداز هفت سال تشریف فرما شد![]()
بالاخره نمردیمو این برف سراغ شهر ماهم اومد.خیلی کیف میده .نمیدونم چرا؟
ما که هروقت رو کوه ها برف می اومد می رفتیم برف بازی ولی این برف بازی که امروز کردیم یه چیز دیگه بود .![]()
فقط امروز باید بودین و می دیدین بچه ها مثل ندید بدیدا تو مدرسه برف بازی می کردن (از دبستانی گرفته تا دبیرستانی)البته مدرسه ماهم از این قضیه مستثنانمیشه.![]()
![]()
قبلا اگه می خواستی بری برف بازی : اول باید ناز بابارو می کشیدی و رازیش میکردی(البته بنده تو این کارا استادم می دونین دیگه![]()
)بعد که بابائه رازی میشد نوبت مامانه بود.اونم که تا هروقت صحبته برف میشه میگه سرده
تازه وقتی که همه چیز برای رفتن محیا میشه مهمون میاد(چه ضد حالی
)تازه اگه نیاد باید یه ده دقیقه یه ربعی توراه باشی تا به کوه برسی.![]()
حالا اگه از حالو هوای برفی بیام بیرون می خورم به امتحانا
امروز امتحان فیزیک داشتم خوب دادم
ولی به این نتیجه رسیدم هرچی کمتر خربزنی بهتره .من که هر امتحانی رو که خرزدم بیشتر خرابش کردم.![]()
سه شنبه هم امتحان شیمی دارم و نمی خوام خربزنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میخوام گاوبزنم![]()
![]()
![]()
نه بابا جدی نگیرین
خب دیگه از برفو امتحانا گفتم می مونه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برنده که شیرین جونه![]()
![]()
حالا بعدا جایزشو میدم![]()
![]()
من دیگه برم شیمی رو گاو و الاغ بزنم![]()
![]()
پس ما رفتیم دیگه
سلام
فرارسیدن عید قربان وعید غدیر و . . .
ونزدیک شدن امتحانات رو بهتون تبریک میگم ![]()
![]()
![]()
به همه اون بچه هایی که بابا ومامانشون مکه ان وهمین روزاست که بیان تبریک میگم
(حتما خیلی خوشحالین وبیشتر از اینکه دلتون برای اونا تنگ بشه منتظرین تا بیان و سوغاتیاتونو بگیرید)
به تمام سیدا هم عید غدیر رو تبریک میگم ، البته باید به خودمون تبریک بگم(غیرسیدا)چون جیب اونا خالی میشه و ما عیدی میگیریم
از اینا که بگذریم به تمامی دانش آموزان واین قشر کوشا
نزدیک شدن و فرا رسیدن امتحانات راتبریک میگم![]()
![]()
وباردیگرآتش گلستان شد . . .
به بهانه عید قربان
مهم این است که از همه هستی ات برای او بگذری. آن وقت تمام لحظه های زندگی گلستان می شود. این همه هستی می تواند گاهی کوچک ترین وابستگی دراین دنیا باشد وگاهی جان ومال زن و فرزندت. اما کافیست که این همه هستی در وجود اسما عیلت خلاصه شده باشد. آن وقت است که گذشتن از آن دشوار می شود .چرا دشوار می شود؟ خب معلوم است. از والدزمزم وشاهد سعی هاجر می توانی بگذری؟اگر چشمان اسماعیلت در هاله ای از اشک ،هفت بار همپای مادرش هاجر از صفا به مروه رفته و باز گشته باشد، آن وقت دلت می آید با قربانی کردنش از یک دنیا عظمت آن چشم ها خود را محروم کنی؟
یاد روز هایی می افتی که با دستان کوچکش سنگهای بزرگ و خشن را به دستت می داد تا با ساختن خانه کعبه مامنی برای امتت بنا کنی. اکنون گریزی از فرمان و خواست پروردگارنیست.نامت خلیل الله است.هر کسی شایستگی دریافت این لقب را نداردوحال که با او پیوند دوستی داری،باید براساس قواعداین دوستی گام برداری.این دوست امروز به تو فرمان داده که اسما عیل را به قربانگاه ببری و او را در راه خدا قربانی کنی.
خنجری که قرار است بر گلوی اسماعیل بوسه زند و نام ذبیح الله را برایش ثبت کند،شعله ور است . دل بی قرارت هر لحظه از راه می ماندولی قدمهای استوارت هم چون روح بی قرار اسماعیل از شوق جاری شدن فرمان خدا ، بی تاب رسیدن به قربانگاه است.
تیغ همچنان شعله می کشدوآتش آن وجودت را می سوزاند ولی دیگروقت«سمعناواطعنا»رسیده است.باید ذبح اسماعیل بگویی که شنید واطا عت کردی.چشمان اسماعیل خیره به آسمان و دست تو به تیغی که آتشش هر لحظه بیشتر زبانه میکشد .با اراده دل و به نام خدا تیغ بندگی را سوار برمرکب یقین در جاده حنجر اسماعیل روانه می کنی.هنوز هم شعله می کشد.نگاهت به اسماعیل می افتدو خیره می مانی.تیغ بر گلویش نشسته ولی لبخند برلبانش حک شده است.خبری هم از شعله آتش نیست.گویی بنا بود بَردوسلام را پدر وفرزند هر دو تجربه کنند.
حنجر اسماعیل آیینه تمام گلستانهای عالم شده است.تودر مسابقه با خود،گوی سبقت را ربودی واز آزمایش دوست ترین همراهت،پیروز برآمدی .اکنون اسماعیل در آغوشت آرام گرفته وصدای قلبش،نغمه رضایت را درگوش جانت نجوا می کند.
اطاعت از یار چه سلسله وار از تو سرچشمه گرفت و با اسلام به قافله سالاری خاتم پیامبران(ص)،در رگهای پیروان این شریعت آسمانی جاری شد.حال هرسال دهم ذی الحجّه،هزاران هزار دلشده که از هر نقطه این کره خاکی برای چراغانی جشن بندگی به زیارت آن خانه امن می روند،در راه خدا قربانی می دهندوبا تفرّج در گلستان حنجر اسماعیل،به دور یادگار دستان کوچک او طواف می کنند.
توجه توجه
یه مسابقه
هرکی بیشتر کامنت بذاره یه جایزه خوب مگیره
مهلت کامنت گذاری
تا پست بعدی
عزیزانم فکر نکنم بتونم تا بعد از امتحاناتم پست بدم
پس تا بعد از امتحانات ![]()
سلام
حالتون چطوره؟
بادرسا چه میکنین؟![]()
برا ما که می گذره![]()
البته به قول یکی بعدا معلوم میشه![]()
غربت
ماه بالای سر آبادی است،
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار،به لب کوزه آب.
غوکها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک من است: پشت افراها را ،سنجد ها.
وبیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست ،گلچه ها پیدا نیست .
سایه هایی از دور ،مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.
نیمه شب باید باشد.
دب اکبر آن است:دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نیست،روز آبی بود.
یاد من باشد فردا ،بروم باغ حسن گوجه و قیصی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ،طرحی از بزها بردارم.
طرحی از جاروها،سایه هاشان در آب.
یاد من باشدهرچه پروانه که می افتد در آب ،
زود از آب در آرم.
یاد من باشد کاری نکنم ،که به قانون زمین بربخورد.
یاد من باشدفردا لب جوی ،حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم .
ماه بالای سر تنهایی است.
سهراب سپهری
خرده تاریخ
آی کشک بادنجان . . . !
روزی وزیر مختار روسیه به دیدن امیر کبیر رفت. اودر مورد یک موضوع مرزی تقاضای نابجایی داشت.امیر کبیر که به هیچ زیر بار نمی رفت ،رو به مترجم کرد وگفت :"از جناب وزیر مختار بپرس که هیچ کشک بادنجان خورده ای؟". وزیر مختار تعجب کرد وگفت:" بگویید نه!".
امیر کبیر به مترجم گفت:"پس به وزیر مختار بگو ما در خانه یک فاطمه خانم جان داریم که کشک بادنجان را خیلی خوب درست می کند.این دفعه وقتی که فاطمه خانم جان کشک بادنجان درست کرد،مقداری هم برای شما خواهم فرستاد تا بخورید و ببینید چقدر خوب است.آی کشک بادنجان آی فاطمه خانم جان!".
وزیر مختار گفت:"بگویید ممنونم اما در بارهء مسئله مرزی چه می فرمایید؟".
امیر کبیر گفت:" به وزیر مختار بگویید آی کشک بادنجان آی فاطمه خانم جان!".
سر انجام چون وزبر مختار دید به غیر از این، جواب دیگری نخواهد گرفت با نا امیدی از آنجا رفت.
خیال خام
چنگیزخان مغول در جمعی بود. به حاضران گفت:"با این پیروزی ها و کشتار هایی که من داشتم، حتما حتما نام من در تاریخ باقی خواهد ماند!"
دانایی که در جمع بود ،پاسخ داد :"با این همه قتل و خون ریزی که کردی،دیگر آدمی باقی نماند که یادی از تو کند!".
عزیزان من نظر بدین و بگین چی براتون بنویسم
پس
پیک یادتون نره
![]()
![]()
سلام
امروز تصمیم گرفتم یه ذره از مناسبات ماه آذرو براتون بگم
منظورم تولداست
فردا دوم آذر تولد دوست گلم ،رفیق شفیقم آتنا
گلم تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
دوشنبه پنجم آذر تولد خاله بزرگم وجمعه نهم آذر تولد داییم و شنبه دهم آذر تولد عممه
تولدتونو بهتون تبریک میگم (البته زودتر از موعد)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه بسه بریم سر شعرای این دفعه
پخخخخخخ
ببخشید پارازیت شاسخین بود
حالا:
انعکاس
هر بار اون آدمی رو میبینم
که وارونه توی آب ایستاده ،
همونجا می ایستم و شروع می کنم به خندیدن!
هرچند که نباید دیگران را مسخره کنم.
برای اینکه…
تو یه دنیای دیگه…
یه زمان دیگه…
یه شهر دیگه…
شاید اون درست ایستاده ،
و من وارونه ام!
بی خیال دیگران…
بی خیال حرف دیگران
سلام!
ساعتی کنار من بمان
شعر تازه ای برای من بخوان
شعر تازه ای نگفته ای؟چه حیف!
لحظه ای سکوت کن وبعد
شکوه کن
گلایه کن
بگو
از ستاره های آسمان شهرتان
از ترانه های تازه ای که گوش می کنی
از پرنده ای که روی بامتان نشست
بی خیال حرف دیگران
سلام!
سلطان جنگل
حالا مدتی است
که نشسته است
کنار رود خانه
وبه شنهای کف رود
نگاه می کند
نه تعظیم روباهها را می بیند
ونه به سلام فیل ها جواب می دهد
مورچه ها
از سرودستش بالا می روند
خرچنگ ها
ناخن هایش را می جوند
امّا او
همچنان نشسته است کنار رودخانه
وبه جریان آب
خیره مانده است
سلطان جنگل
عاشق شده است.
آنقدر دوستت دارم....
آنقدر دوستت دارم
که هر چقدربه سمت تو
روی ثانیه ها می دوم
نفسم نمی گیرد.
عجله دارم
دستانم را لابه لای انگشتان تو جا می گذارم
و بر می گردم
به خودم می رسم،
